گاه نوشته های من

در جستجوی آرامش

گاه نوشته های من

در جستجوی آرامش

قصه

دیشب برای خانوم کوچولو از کتاب شازده کوچولو قصه میخوندم 

مادر خانومی و بابام داشتن باهم حرف میزدن که بین حرفهاشون اسمم رو شنیدم 

بابام میگفت چقدر قشنگ قصه میخونم و کاش همه ی بچه ها شانس خانوم کوچولو رو داشتن که یکی انقدر قشنگ براشون شازده کوچولو بخونه..

راستش از ذوق لبخند زدم و فکر کنم تو خوابم لبخند میزدم...


حالا من که میدونم تعریف بابام یه جورایی قضیه ی علاقه به فرزند و ایناس و میدونم که قصه تعریف کردنم اصلا هم خوب نیست ولی شنیدن تعریفش خیلی چسبید:))

پنالتی:)))))

واااای

زد:)))

ای ول کریم:))

دستشون درد نکنه:)))

خیلی خوب بود:))

پنالتی:)))))

واااای

....

یک گل زدن که:((

نیش زنبور

تو این یک سال هر مهمونی یا مناسبتی که بود یکی از عمه هام رو نمیدیدم یعنی یا من نبودم یا عمم.

خلاصه چندروز پیش بعد خیلی مدت ها عمه ام رو دیدم و خب من خیلی چاق شدم  و خب من اولین جایی که تغییر سایز میده لپ هامه

و خب بهترین عکس العمل برای عمه ام بود که گفت...

وا !عمهههه

زنبور نیش ات زده باد کردی....

عالی بود

یک ساعت خندیدم بهش خدایی